تبليغاتX
دفترچه بي‌مخاطب

دفترچه بي‌مخاطب

در اينجا فقط نظراتم را ثبت مي‌كنم و اميدوارم كه كسي متوجه نشود!

لعنت به تنهايي؛

تقديم به ماني عزيز:

 

لعنت به تنهايي؛

دلم براي آزادي تنگ شده؛

لعنت به اين چهار ديواري؛

دلم براي هواي آزاد تنگ شده؛

لعنت به اين لامپ هميشه روشن؛

دلم براي خورشيد تنگ شده؛

لعنت به اين اتاق بازجويي؛

دلم براي يك اتاق بدون استرس تنگ شده؛

لعنت بر اين صداگيرهاي اتاق بازجويي؛

دلم براي فرياد زدن تنگ شده؛

لعنت بر اين نيمكت مدرسه‌اي؛

دلم براي مدرسه و شلوغيش تنگ شده؛

لعنت بر اين نوشته‌هايي كه روي نيمكت نوشته شده:

اسم‌هاي زنداني‌ها،

 درخواست‌ كمك از خدا؛

دلم براي يه دعاي سير لك زده؛

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط حنيف مزروعي  | 

عنكبوت‌ها را چه شد!!

متاسفانه بر اثر يك اشتباه تمام نظرهاي قبلي دوستان در مورد اين مطلب حذف شد، با عرض پوزش از همه دوستان

 

امروز مي خوام يك سئوال اساسي از خودم را براي شما هم مطرح كنم،

شايد كه شما بتونيد كمكم كنيد،

چند وقتيه كه دارم با خودم كلنجار مي رم تا به جواب اين سئوال برسم ولي هر چه بيشتر تلاش مي كنم، فكر مي كنم كمتر به نتيجه اي در اين خصوص مي رسم،

راستي پس تكليف عنكبوت ها چه شد؟

آخر سر عنكبوت ها كجا رفتند؟

الان بيش از سه ماه از آن قضيه مي گذره و سه ماه از آخرين انتساب اينجانب به آن شبكه مخوف،

ولي نمي دونم چرا به من بابت آن مسئوليت و عضويت در شبكه حقوقي و دستمزدي پرداخت نمي شه؟

اصلا چرا ما كه در يك شبكه فعال هستيم با هم در ارتباط نيستيم تا فعاليت اي شبكه اي خود را هماهنگ كنيم؟

راستي اصلا اين شبكه تلويزيوني بود يا راديويي؟

***

چند روز پيش اتفاقي داشتم نامه انجمن صنفي روزنامه نگاران را در اين خصوص مي خوندم،

ناخودآگاه ياد آن زمان كه نامه منتشر شد و من هم گرفتار بودم افتادم،

در آنجا وقتي از انتشار نامه با خبر شدم، خوشحال شدم كه حداقل در اين كره خاكي يك نفر از صدقه سر آقازاده گي پيدا شده و به ما سمتي داده: فريب خورده – جوان خام

راستي ما، نه من ( چون قراره من از اين به بعد در خصوص كسي حرف نزنم و فقط در مورد خودم، اختيار دارم حرف بزنم، چون در غير اينصورت بعضي‌ها بهشون بر مي‌خوره، البته اگر تا حالا اختيار در مورد حرف زدن خودم رو هم از دست نداده باشم و نبايد از كسي اجازه بگيرم) بگذريم،

راستي من جاسوس كجا بودم؟

اصلا جاسوس بودم؟

اگه جاسوس بودم، پس چرا خودم رفتم، خودم رو تحويل دادم؟

اصلا من جاسوس بودم يا قرار بود قبول كنم كه جاسوسم؟

يه موضوع ديگه؛

اگه ما‍‍! ببخشيد من جاسوس بودم، چرا پس حالا آزاد شدم و با بيشتر مسئولين مملكتي تو اين دو ماهه هم ديدار داشتم؟

و هزاران اگه و سئوال بي پاسخ اينچنين

و نكته آخر اينكه اميدوارم از اين پس تو هيچ داستان تخيلي كه قراره ساخته بشه لطفاً به من نقشي داده نشه، چون بعدش حوصله سئوالات بي جواب از خودم رو ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط حنيف مزروعي  | 

اندك اندك جمع مستان مي‌رسند

بچه‌هاي هم پرونده اونهايي كه وبلاگ داشتن شروع كردن به نوشتن دوباره و يكسري هم مثل من كه وبلاگي تا حال نداشتن شروع كردن به نوشتن در وبلاگ،

خيلي خوشحالم؛

اميدوارم همه ۲۳ نفرمون شروع كنيم به وبلاگ نوشتن

فرشته قاضي، اميد معماريان، شهرام رفيع زاده، روزبه ميرابراهيمي، آرش نادرپور، بابك غفوري‌آذر و  ماني عزيزم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط حنيف مزروعي  |