تبليغاتX
دفترچه بي‌مخاطب

دفترچه بي‌مخاطب

در اينجا فقط نظراتم را ثبت مي‌كنم و اميدوارم كه كسي متوجه نشود!

هتل انفرادي

چند روز قبل به همراه يكي از دوستان، عزيز تازه رها شده‌اي را ملاقات كردم،

او از ماجراها و اتفاقات و فشارها و همراهان دوران گرفتاري‌اش سخن گفت،

و من نيز،

بسيار شباهت‌ها ميان رفتارها، گفتارها و كردارها يافتيم،

البته هر كداممان در ماجرايي متفاوت گرفتار شده بوديم ولي نوع كنش‌ها در موردمان يكي بود،

در داستان همانندمان يك مسئله بسيار بار غم را بر دلم افزود،

و آن اينكه بايد به دنبال محلي ديگر در اين شهر بدنبال انفرادي بگرديم،

ابعاد سلول‌هايمان نزديك به هم بود، حدود دو متر در 20/1 تا 30/1 ولي محل‌ها متفاوت،

مي‌گفت دقيق نمي‌داند در كدام خراب‌آباد بوده ولي حدس‌هايي مي‌زد كه قابل قبول بود،

نمي‌دانم تا كي بايد داستان اين انفرادي‌ها را بشنويم و عده‌اي خود را به نشنيدن بزنند و سخن از هتل‌داري گويند،

حدود چند هفته پيش پس از برنامه «سلول‌هاي انفرادي»‌ در كانون مدافعان حقوق بشر بود كه تمام مسئولان فغان برآوردند كه ما سلول انفرادي نداريم و سوئيت‌هايي چه دلباز و دلگشا ساخته‌ايم ولي از بد حادثه هنوز چند هفته‌اي نگذشته كه، رفته‌اي بازگشته و سخن از همان سياهچال‌هايي مي‌كند كه ما نيز چشيديم و آدرسي مي‌دهد كه فقط مبهوت آن مي‌مانيم.

نمي‌دانم كه چرا روزگار مرا به ياد اين ابيات معروف شعر مرحوم اخوان ثالث مي‌اندازد، شعري كه بارها و بارها در گوشه انفرادي از خاطرم مي‌گذشت و قطره اشكي بر گونه‌ام مي‌لغزيد:

هوا بس ناجوانمردانه سرد است، آي ...

دمت گرم و سرت خوش باد؛

سلامم را تو پاسخگو؛

درب بگشا؛

 

 

در ضمن ببخشيد كه مجبور شدم كمي گنگ بنويسم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط حنيف مزروعي  |